تبليغاتX
پیله
يلدا


جغرافياي توي سرم گيج مي خورد
دارم دراز مي شوم امشب بدون درد
يلداي تلخ با تو نبودن رسيده است
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
+نوشته شده در 90/09/30ساعت12:30توسط مهدیه |
من و تو و عارف

برای اولین بار حال و هواي اين روزهاي باراني پاییز را خيلي دوست دارم. سرد است اما بی اندازه زيباست و حس غريبي دارد  كه مرا در خود فرو مي برد بي  آنكه رنگي از غم و اندوه داشته باشد. صبح ها دل كندن از پتو سخت است. ساعت هر چند دقيقه يكبار زنگ مي زند و من پتو را محكم تر دورم مي پيچم انگار كه مي ترسم آن را از دست بدهم.

از خانه تا ايستگاه اتوبوس مي لرزم ولي خوشحالم. اتوبوس كه برسد گرم مي شوم و عطر نان بربري در كيسه صبحانه زنان و مردان كارمند تا جهان كودك مستم مي كند. بلند مي شود ميخورد به شيشه هاي بخار گرفته اتوبوس و در همان فضاي بسته مي پيچد، مي بردم به آن روزها كه با بابا مي رفتم نانوايي سر دردشت  تا او در صف بايستد و من آب نبات چوبي بمكم و بعد يك تكه نان داغ را با هم گاز بزنيم تا برسيم خانه.

پياده مي روم تا شيراز. پياده روي اين  صبحهاي خيس پاييز را با هيچ چيز ديگر عوض نمي كنم. در طول روز هم مدام مي روم پشت پنجره كه آسمان را، زمين را، مردم چتر به دست، ماشينهاي بي حوصله، چنار پير روبه روي پنجره و پرنده هاي خيس روي سيم برق را ببينم كه كز كرده اند در خودشان و پايين را تماشا مي كنند. نمي دانم چرا نمي روند جايي كه خيس نشوند.

كلي كار دارم ولي محل نمي گذارم و آه مي كشم و فكر مي كنم كاش بيرون بوديم. انصاف نيست چنين روزي كار كنيم. بايد بيرون مي بوديم توي ماشين يا پياده، با چتر يا  بي چتر، فقط بيرون بوديم. لا به لاي شلوغي شهرمان و قطره هاي باران اسيدي اش با هم پرسه مي زديم، گلي ميشديم، مي لرزيديم و نوك دماغهايمان از سرما سرخ مي شد، سمبوسه داغ مي خورديم، و كركر مي خنديديم.  کاجهای باران زده را در آغوش می کشیدیم و بو می کردیم. در چاله های آب شالاپ شلوپ می کردیم. سرما مي خورديم و كارمان به پني سيلين و آموكسي سيلين و چند جور سيلين ديگر و سوپ شلغم مي كشيد. بايد آن بيرون مي بوديم. همه با هم. يا اصلا فقط من و تو و عارف.

- من از صداي گريه تو

   به غربت بارون رسيدم

  تو چشات باغ بارون زده ديدم..

+نوشته شده در 90/08/07ساعت13:49توسط مهدیه |
شمال-2

خانه آقاجان شمال بود. ته يك كوچه بن بست تنگ و كوتاه. دوطبقه كوچك داشت با يك حياط معمولي ولي  براي نوه هایی که در خانه های قوطی کبریتی زندگی می کردند قصري بود كه هرچه در آن مي دويدند تمام نمي شد. اتاقها به هم راه داشتند و وسط حياط باغچه كوچكي بود كه دورش مي دويدند و لي لي و شير روباه بازي مي كردند، بازي پينگ پونگ داييها را به هم میزدند و فحشهاي جانانه مي شنيدند. روي ايوان به شيشه هاي رب انار و آلوچه دستبرد مي زدند و علي رغم اخمهاي حاج خانم از كرده خود شاد بودند. بين اتاقها لا به لاي دست و پاي مامانها مي دويدند و از نرده پله هاي طبقه بالا آويزان مي شدند تاب مي خوردند و پشت بندش كتك. گريه مي كردند و تقصير ها را به گردن همديگر مي انداختند و چند دقيقه بعد دو طرف كوچه سنگر مي گرفتند و براي هم نارنجك پرتاب مي كردند. نارنجهاي كوچك و سبزي كه دزدكي از درخت همسايه نجيب آقاجان چيده بودند. صداي موذن انكر الاصوات مسجد محل كه بلند مي شد ديگر مي دانستند وقت آمدن آقاجان به خانه نزديك است و بايد خودشان را جمع و جور كنند. آن وقت بازي كردن مهديه با امير و هادي و مهدي زشت مي شد و بايد سنگر کوچه را ول مي كرد مي رفت موهايش را زير روسري پنهان كند و دو زانو مودب بنشيند كنار فاطمه كه يك پارچه خانم بود با تمام بچگي اش! آقاجان مي آمد و قبل از نهار نوه ها را مي گرفت روي زانو قلقلك مي داد و مي خواند" پدر سوخته نشاطه ولش كن بي سواته" و اصول دين مي پرسيد. وقتي گوزخبرچيني هاي فاطمه تمام ميشد دستور می داد كه بعد از ظهر به جاي شيطنت و سر و صدا فلان سوره را حفظ كنند تا شب بيايد ازشان بپرسد، فاطمه را هم به مقام مبصر مفتخر مي كرد و نوه ها را با تكاليف مشخص شده به حال خود مي گذاشت كه ساعات بعد از ظهر به جاي  شكنجه دادن همسايه ها سر تلفظ حروف عربي از مخرجهاي عجيب و غريب با هم رقابت كنند.

+نوشته شده در 90/07/24ساعت14:40توسط مهدیه |
خونه اونجاست هنوز
.. برگرد.

+نوشته شده در 90/06/28ساعت0:11توسط مهدیه |
شمال-1

تابستان كودكي هايشان  در شمال مي گذشت. اسم نداشت آن موقع. اسمش فقط شمال بود و شمال فقط جايي بود كه خانه آقاجان باشد. هر چند دقيقه يكبار از مامان و بابا مي پرسيدند" كي مي رسيم شمال؟" بابا مي گفت " پنج تا تونل ديگه كه بشمريد مي رسيم" در فاصله جيغ و داد و دعوا و كتك كاريهايشان روي صندليهاي پشتی رنو تونلها را مي شمردند و  باز مي پرسيدند " رسيديم شمال؟" مامان ميگفت " دريا را كه ببينيد يعني رسيديم شمال"  يا مثلا " وقتي برسيم به پنكه هاي منجيل ديگه شماليم". هردو می چسبیدند به شیشه زل مي زدند به حاشيه جاده كه  دريا را ببينند يا پنكه ها را  و در اين فاصله باز مي جنگيدند. تا آنها را مي ديدند مي گفتند " پس شمال کو؟" آنوقت هرچه مامان توضيح مي داد كه الان شماليم باز لج مي گرفتند  " چرا دروغ ميگي؟ اینجا که شمال نیست! پس خونه آقاجون كو؟"

 

 

+نوشته شده در 90/06/23ساعت13:24توسط مهدیه |